PoetryOffice.ir دفتر شعر جوان | گزارش سفری شاعرانه به قلعه الموت و دریاچه اوان
صفحه اول > ليست اخبار > نمايش خبر
گزارش سفری شاعرانه به قلعه الموت و دریاچه اوان
گزارش سفر شاعرانه به قلعه الموت و دریاچه اوان
دفتر شعر جوان
خرداد 89
سومین سفر فرهنگی دفترشعر جوان ، سفر به گوشه ای حیرت انگیز از تاریخ ایران زمین بود. سفری که تاریخ و طبیعت را به طور توامان ، در پیش چشم شاعران جوان قرار می داد.
این سفر در روز پنج شنبه 6 خرداد 89 با شرکت حدود 20 نفر از اعضای دفتر شعر جوان و علاقه مندان سفر های فرهنگی برگزار شد. برای این برنامه یک نشریه حاوی اطلاعاتی درباره منطقه سفر و رویداد یک قطعه تاریخی که با نام حسن صباح گره خورده است ، تهیه و بین همسفران توزیع شد.
گزارش حاضر ، نگاه شاعرانه مهدی اشرفی یکی از شاعران همسفر است که در پی می خوانیم:
هر کدوم از ما راه های نرفته ای بودیم ، انگار تصمیم همه ی ما به رفتن بود ، همه ی آدما بیشتر دوست دارن به جلو برن ، به آینده ، ولی تصمیم ما رفتن به گذشته بود به گذشته ای که نام یک نفرو بلند بلند صدا می کرد " حسن صباح "
صبح زود روز پنجشنبه پس از کمی معطلی که برای همه ایرانیا یه چیز طبیعی است و اگر این تاخیر تو زندگیشون نباشه انگار کار غیر طبیعی انجام دادن ، حرکت کردیم .
هرکی با اون چند نفری که می شناخت سعی کرده بود روی صندلی های کنارهم بنشینه یاد نقشه جغرافیا افتادم ، یاد مرزهای کشورها که آدمهایی رو که زبون همو می فهمن دور شون یک خط می کشه ،که راهنما سفر شروع کرد به حرف زدن و با کلماتش راهی رو کشید که باید با هم طی
می کردیم. راهنما ی سفر بسیار صمیمی بود مثل کسی که با دیدنش احساس می کنی سالهاست می شناسیش . پس از خوش آمد گویی و گفتن برنامه سفر نوبت رسید به راننده و گذاشتن موسیقی برای جمع ، اینجا رو تند می زنم جلو تا زود برسیم به اونجایی که آقای میرزایی یکی از شاگردان استاد شجریان شروع کرد به خوندن چند تا از کارهای استاد ، یه جواریی ما رو همراه کرد با صدایی که انگار از سالها پیش در گوش های ما بوده ، مثل آمهایی که فراموشی گرفتن و یک دفعه همه چیز به یاد شون می آد به وجد اومده بودیم :
آرش یکی از همسفرای ما عکاس بود. اینو از دوربینی که از خودش جدا نمی کرد فهمیدم ، از دستهاش که فقط دوربین رو دست نگرفته بودند بلکه اونو مثل معشوقه ای در آغوش گرفته بود ، این صحنه دقیقا به همون اندازه قشنگ و زیبا بود که مناظری که می دیدیم ، مناظری بسیار زیبا که چسبیده بودن به شیشه های اطراف ماشین مناظری که تا پنجره ی ماشین رو باز می کردی با ما دست به یکی می شدن و همسفرای ما بودن من به لیستی که از نامهای همسفرام توی ذهنم درست کرده بودم ، طبیعت روهم اضافه کردم .
انگار مسابقه ای بین ما شروع شده بود و هرکی سعی می کرد زودتر زیبایی هارو ببینه و به همه خبر بده . یاد فیلم افسانه 1900 افتادم که ابتداش با این صحنه شروع می شد که همیشه یک نفر زود کلاهشو به هوا پرت می کند و همه ی همسفر نشو خبر می کنه.
زیبایی ادامه ی ما شد ه بود ادامه ی سفری که مثل شعبده بازی خبره هر لحظه دست می برد و از کلاهش صحنه ای شگفت انگیز رو بیرون می کشید رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به روستای گازرخان بعد از اون رسیدیم به کوهی که قلعه ای بالای سرش خودشو مثل یادگاری برجسته کرده بود مثل درختی که کسی اسمشو روش حک می کنه انگار روی این کوه نام حسن صباح حک شده بود .
پله هایی سنگی که ما را می بردن بالا، به سمت قله ، بالا به سمت آسمون ، انگار مشتی گره شده اون بالا می خواست ما بهش برسیم و اونو باز کنیم و حرفهاش رو بشنویم بالا رفتیم ماست نبود پائین اومدیم دوغ نبود و انگار این قصه واقعی واقعی بود و کوه قصه گو ، قصه اش رو با یکی نبود شروع کرد انگار همونی که نبود همه رو به اینجا می کشونه و اصلا یه کسی که نیست همیشه اتفاقات بزرگ رو رقم می زنه با اینکه دیوونگیه ، همه پای صحبت های یکی نبود نشستیم و حرف ها شو گوش کردیم در راه برگشت از قله جیب هامون پر شده بود از قصه های شیرین و تلخ تاریخ رو می داد .در راه برگشت توی روستای گازرخان توی یه باغ دور هم جمع شدیم و با صمیمیت زیاد ناهاری خوردیم دیگه وقت اون بود به سمت دریاچه بریم دریاچه اوان دریاچه ای که مطئمنا آروم می کرد ، روح های مارو که از سفری دور در تاریخ می اومدن . نگاه به منظره دریاچه نگاه به عکسی بو د از زیبایی که در این قطعه از خاک عکاسی زبر دست ظاهرش کرده بود ، زیبایی شده بودیم وزیبایی ادامه داشت دیگه وقت اون رسیده بود برگردیم . در راه بازگشت بچه ها شعرها شو نو برای هم خوندن ، شعرهایی زیبا شنیدم نوروزی : با شعری که توی اون دست هاش گم شده بود در میان اشیا ء شروع کرد
خانم هاشمی : از کویر گفت و فریادی که اونقدر بلند بود که به کویر رسید و کویر ترک خورد آرش شعراش مثل عکس هاش بود زیبا ، و کامران با لحن خاص خودش شعری دیگر خوند بعد از اون من هم شعری خوندم. ادیبی شوخ طبع هم شعری با فضای سنتی خوند نوبت رسید به خانم ریحانی که شعرهاش در ذهنم موند... پنهانم کن در آهویی که به چشم های خودش حمله کرد .... و او که می خواست همه جای محبت را بمب گذاری کند/ فقط دوست دختر ساده ای شد.... با دیدن شعر خوانی آدمهایی که سفر نقطه ی اشتراکشون شده بود ، یاد شعری افتادم که شاعری گفته بود:
سفر
اسراف چیزی بود
که ما نمی دانستیم
اسراف قدمهایمان
یا اسراف جاده ...
اما به این نتیجه رسیده بودم سفر هیچ اسرافی نبود ، سفر رهایی بود سفری که با قدمهای ما آغاز شد و با قدمهای ما به پایان رسید. راستی یادم رفت بگم سلام ، و سلام یعنی خدافظی یادمون نره !!!
تاريخ ثبت خبر : 11/3/1389
|