PoetryOffice.ir دفتر شعر جوان | گزارش سفر به کاشان: سفر، برادر من ! می برد کجا ما راصفحه اول > ليست اخبار > نمايش خبر
گزارش سفر به کاشان: سفر، برادر من ! می برد کجا ما را
دفتر شعر جوان برنامه را تدارک دیده و مقدمات را
فراهم کرده بود. به شوق دیدار با سهراب حرکت کردیم . در چند ساعت مسیر رفتن صدای
سهراب را می شنیدیم. اگرچه شنیده بودیم سهراب سپهری کم حرف و گوشه گیر بود و از
جمع دوری می کرد اما حالا در جایی آرمیده بود که هیچوقت خالی از رفت و آمد نبود ، در مشهد اردهال
کنار امامزاده ای از فرزندانامام محمد
باقر. ما نیز در یک هوا ی ابری و بهاری مانند انبوه مشتاقان دیگر به مشهد اردهال
رسیدیم و در صحن بزرگ امامزاده کنار آرمگاه سهراب ایستادیم. بنابود در کنار سهراباشعاریاز او را بخوانیم و سعید باباوند از سهراب برایمان بگوید ، اما به برکت
حضور امام زاده صحن آنقدر شلوغ بود که جمع 30 نفره ما به خواندن فاتحه ای قناعت
کرد. در ازدحام جمعیت حاضر، فرصت فراهم آمدن مجالی شاعرانه نبود. با سهرابوداع گفتیم و راهی کاشان شدیم تا بعد از ناهار
به دیدنآثار تاریخی کاشان برویم . در
خانه ی عامری ها بهرویمان باز بود ما هم
بی تعارفواردشدیم و در کنجی از خانه گرد هم روی سکوهای خاک
گرفته نشستیم و هادی خورشاهیانو سعید
باباوند از سهرا ب و شعرش حرف ها زدند. بعد
از آن آقای تائب برایمان ساز نواختو
آوازی خواند کهجمع بازدید کننده ها را به
سوی ما کشاند تا پا سست کنند ، گوششان به شنیدن موسیقی و آواز سنتی و خاطره انگیز
نواخته شود . از خانه عامری ها که بیرون آمدیم مهدی فرجی شاعری کاشانی به جمعمان
پیوست و ما را در چایخانه ای با صفا روی تخت های مفروش کنار جوی آب نشاند و به
خواندن شعرهای زیبایش مهمان کرد . بعد از اینکهروحی و گلویی تازه کردیم به همراه مهدی فرجی به میهمانیانجمن ادبی صبا در خانه ی زیبای تاج رفتیمو چهره های خندان و لب هایخوشامدگوی شاعران کاشانی به پیشوازمان آمدند .
مسئول انجمن ادبی صبا ، استاد شیدا ، شاعران کاشانی رامعرفی کرد و در اتاقی چهار دری با پنجره های
چوبی که نسیم ملایم بهاری را در آغوش می کشید ، صندلی ها را کیپ تا کیپ چیدیم و دوستانه
نشستیم. خانم ریحانی همسفران را معرفی کرد و به نمایندگی از سوی دفتر شعر جوان از فعالیت های دفتر گفت و بعد شعرخوانی
آغاز شد. در این میان شهاب تشکری شعری به لهجهزیبای کاشانی خواند و خنده را بر لب همه نشاند. از شعر خوانی استاد
شیداو همسرشان ، آقای جوادی و
دیگرانلذت بردیم و از تیم همسفر ما هم
هادی خورشاهیان ، سعید باباوند ، ریحان ریحانی و چند نفر دیگران از دوستان شعر
خواندند . اما در کنار شاعران کاشانی زمان به سرعت گذشت و "ناگهان چقدر
زود دیر شد..".
عقربه های ساعت وادارمان کرد عزمرفتن کنیم و آن فضای شاعرانه در کنار دوستان
کاشانی مان را ترک کنیم و به امید این باشیم که دست تقدیر در زمانی دیگر و در جایی
دیگر ، شاید در دفتر شعر جوان ما را در کنار هم قرار دهد. در راه بازگشتبه تهران هنوز در چهره ها شوق و شور بود و این
شور و شوق هم سعید باباوند را بر آن داشت که همسفران را به خواندن اشعارشان بیشتر
سر ذوقآورد و بعد هم دوباره موسیقی و
نواختن تارو سه تار و صدای آواز باباوند و تائب که شب جاده ی بارانی را لطیف تر
کرد و اینگونه سفر پایان یافت با دوستان تازه ای که هدیه کرد و دوستی های پیشین را
عمیق تر کرد و خاطره ی سفری به یادماندنی را در ذهنمان نشاند.